اول سموئیل 1:20-24
اول سموئیل 1:20-24 TPV
بعد داوود از نایوت رامه فرار کرد و نزد یوناتان آمد و گفت: «من چه گناهی کردهام؟ و چه خلافی نسبت به پدرت کردهام که قصد کشتن مرا دارد؟» یوناتان گفت: «خدا نکند! کسی تو را نخواهد کشت. پدرم هر کاری که بخواهد انجام دهد چه کوچک و چه بزرگ اول با من در میان میگذارد. چرا پدرم این موضوع را از من پنهان کند؟ این امر حقیقت ندارد.» داوود جواب داد: «پدرت خوب میداند که من و تو دوست هستیم، پس نخواسته در این مورد چیزی به تو بگوید که مبادا غمگین شوی. به نام خداوند و به جان تو قسم که من با مرگ فقط یک قدم فاصله دارم.» یوناتان به داوود گفت: «هرچه بخواهی برایت انجام خواهم داد.» داوود جواب داد: «فردا اول ماه است و من باید با پدرت سر سفره بنشینم، امّا به من اجازه بده تا غروب روز سوم در صحرا پنهان شوم. اگر پدرت دلیل نبودن مرا بر سر سفره بپرسد، بگو که من از تو خواهش کردم تا به من اجازه بدهی که به شهر خود به بیتلحم بروم و در مراسم قربانی سالانه با خانوادهٔ خود باشم. اگر بگوید: 'خوب.' میدانم که خطری برایم نیست. امّا اگر خشمگین شد، آنگاه مرگ من به دست او حتمی است. پس از تو خواهش میکنم که از روی لطف به من کمک کنی، زیرا ما قول دوستی به هم دادهایم. اگر خطایی از من سر زده باشد، خودت مرا بکش، امّا مرا نزد پدرت نبر.» یوناتان گفت: «هرگز چنین فکری نکن! اگر میدانستم که پدرم قصد بدی نسبت به تو دارد، آیا به تو نمیگفتم؟» داوود گفت: «اگر پدرت با خشم به تو جواب دهد چه کسی مرا آگاه خواهد ساخت؟» یوناتان به داوود گفت: «بیا با هم به مزرعه برویم.» و هر دو به راه افتادند. یوناتان به داوود گفت: «در حضور خداوند خدای اسرائیل به تو قول میدهم که فردا یا پس فردا، با پدرم دربارهٔ تو حرف میزنم و فوراً به تو اطّلاع میدهم که او دربارهٔ تو چه فکر میکند. اگر دیدم که خشمگین است و قصد کشتن تو را دارد، به جان خودم قسم میخورم که به تو خبر میدهم تا بتوانی به سلامتی فرار کنی و خداوند یار و نگهبان تو باشد همانطور که با پدرم بوده است! اگر من زنده ماندم، لطفاً سوگند خود را با من به یاد داشته باش. اگر مُردم، همان لطف و محبّت را نسبت به خانوادهٔ من داشته باش تا روزی که خداوند همهٔ دشمنانت را از روی زمین نابود کند. پس یوناتان با خاندان داوود پیمان بست و گفت: 'خداوند انتقام تو را از دشمنانت بگیرد.'» یوناتان دوباره داوود را قسم داد، این بار بهخاطر محبّتی بود که با او داشت، زیرا داوود را مانند جان خود دوست میداشت. یوناتان گفت: «فردا جشن اول ماه است، چون تو بر سر سفره نباشی جایت خالی است. پس فردا همه از غیبت تو آگاه میشوند. پس مانند دفعهٔ پیش در مخفیگاه خود، در کنار ستون سنگی بمان. من میآیم و سه تیر به آن طرف، طوری پرتاب میکنم که گویا هدفی را نشانه گرفتهام. آنگاه یک نفر را میفرستم که تیرها را پیدا کند. اگر به او بگویم: 'تیرها در این طرف تو هستند، برو آنها را بیاور.' پس بدان که خیر و خیریّت است و مطمئن باش که هیچ خطری متوجّه تو نیست. و اگر به او بگویم: 'جلوتر برو و تیرها در آن طرف توست.' به این معنی است که تو باید فوراً از اینجا بروی، زیرا خدا تو را نجات داده است. از خدا میخواهم که به ما کمک کند تا به عهد و پیمان خود وفادار باشیم، چون او شاهد پیمان ما بوده است.» پس داوود خود را در مزرعه پنهان کرد. وقتیکه جشن اول ماه شروع شد، پادشاه بر سفرهٔ غذا حاضر شد.

